تصمیم گرفتم اینبار یکی از متن های دوران دانشجویی را اینجا بنویسم.
متنی که مثل خودم همیشه خاموش ماند. و هیچوقت به صاحبش نرسید.
مثل بال فرشته ها
قلبم را تقسيم کرده ام؛ هرچه سپيدی است مال تو و آنچه سياهی ماند مال من.
می دانی سهم من بيشتر است اما سهم تو قشنگ تر.
گاهی به تو حسودیم می شود! گاهی با حسرت به سهم تو نگاه می کنم! انگار سهم
سياه من حسرت سپيدی دارد.
هر وقت به تو فکر می کنم، قلبم،يا بهتر بگويم سهم سياه قلبم به درد می آيد
انگار او هم عاشق توست. خوش به حالت! آنقدر خوبی که همه دوستت دارند، همه، بد و خوب!
چه فاصله ای ميان ماست! وحشتم می گيرد. حتی ديگر اجازه آن را به خود نمی دهم
که با سهم تو عشق بازی کنم، می ترسم! نمی دانم ترس از چه؛ ترس از آلودنش، ترس از
تکرار بی سرانجام عاشق شدنم، يا... ترس از
نگاه نامهربان تو!
نه نامه است و نه درد دل. تکراری است برای سوزاندن. مثل هميشه! می دانی
حرفهايم قشنگ نيست. چون حتی زمين هم برای لحظه ای آنها را نمی پذيرد، دست باد می
دهدش و آنوقت...
دوباره می گويم:
قلبم را تقسيم کرده ام؛ هرچه سپيدی است مال تو و آنچه سياهی ماند مال من.
می دانی سهم من بيشتر است اما سهم تو...
همه وجود من است. آنقدر عاشقش بودم که نخواستم با سياهی اينطرف آغشته شود،
پس جدايش کردم.
چون تو درآن بودی قشنگ بود، زيبا بود. گفتم مال تو تا حرمت آنرا تا عمق
وجودم درک کنم، تا لحظه ای ادعای مال من بودنش را نداشته باشم.
بيا ببين هنوز سپيد سپيد است؛
"مثل بال فرشته ها"
بهمن 82


