تبليغاتX
مضراب عشق -

مضراب عشق

شعر، جملات عاشقانه، حرف های دلم یا نگفته ها

شطرنج

 

 

 

روز نبرد فرا رسیده بود و من نمی دانستم 

 

سپیدی بودم و خوشبختی

 

تو

 

 شاه عشق من بودی و در کنار ملکه رویاهایم زندگی می کردی

 

قدیسه های پاک

 

سواران سپید

 

خانه های بلور

 

و هزاران سرباز و پیاده

 

همه از آن تو بود و من نیز

 

 

روز نبرد فرا رسیده بود و من نمی دانستم

 

پیاده در خویش می رفتم

 

دو گامی بیش نبود

 

ناگهان شیهه اسبی سیاه آمد و من مدهوش

 

نبرد آغاز شد

 

 

جنگ سختی بود

 

سربازانم یکی یکی به خاک می افتادند

 

عشق، دوستی، محبت ، مهر...

 

                                         همه مردند

 

تردید می آمد و کوه اعتماد را می شست

 

دروغ می آمد و سوار زیبای راستی را می کشت

 

و ملکه پاک رویاهایم

 

اسیر دستهای افسونگر راهبه های نفرت بود

 

 

گاه شاه سیاه جدایی را می دیدم

 

مغرورانه می خندید

 

گوی می دانست که پیروز است

 

اما تو...

 

تو را در گوشه ای از این زمین گاه سپید و گاه سیاه

 

                              این قلب گاه عشق و گاه نفرت

 

پشت خانه ای پنهان داشتم

 

و قدیسه عقل را بر تو گماشتم

 

و دیوار ساختم از اعتماد

 

 

جنگ سختی بود

 

لیک دیری نپایید

 

تو! شاه عشق من!

 

تنها شده بودی

 

و سواران سیاه بی وفایی دور تا دور تو بودند

 

به اطراف نگریستم

 

همه غرق در خون خویش

 

همه تا آخرین نفس جنگیده بودند

 

ملکه من، سربازانم، سوارانم و همه

 

و تو نیز اسیر بودی

 

اسیر دروغ، ریا، نفرت

 

و بی وفایی

 

تو! شاه عشق من بودی و اطرافت هیچ نبود

 

جز سیاهی و سکوت

 

خوب که دیدم

 

تو نیز سیاه بودی

 

 

 

 

 

                                                

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت12:9 بعد از ظهرتوسط فرزاد |