فقط نمی دونم چرا از این عکس خیلی خوشم می اد. الانم که فکر میکنم باز نمی دونم چرا. شاید یه حس تنهایی غمگینی توی صدایی که نمی شنویم یا نگاهی از اون که نمی بینیم نهفته است.
یه تنهایی در اوج یا یه اوج تنهایی. من که نفهمیدم شاید شما ...

|
سلام. نمی خوام مطلب جدیدی بنویسم. چون اصلا حسشو ندارم. فقط نمی دونم چرا از این عکس خیلی خوشم می اد. الانم که فکر میکنم باز نمی دونم چرا. شاید یه حس تنهایی غمگینی توی صدایی که نمی شنویم یا نگاهی از اون که نمی بینیم نهفته است. یه تنهایی در اوج یا یه اوج تنهایی. من که نفهمیدم شاید شما ... ![]() + نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت
2:56 بعد از ظهر |
شطرنج
سپیدی بودم و خوشبختی تو شاه عشق من بودی و در کنار ملکه رویاهایم زندگی می کردی قدیسه های پاک سواران سپید خانه های بلور و هزاران سرباز و پیاده همه از آن تو بود و من نیز روز نبرد فرا رسیده بود و من نمی دانستم پیاده در خویش می رفتم دو گامی بیش نبود ناگهان شیهه اسبی سیاه آمد و من مدهوش نبرد آغاز شد جنگ سختی بود سربازانم یکی یکی به خاک می افتادند عشق، دوستی، محبت ، مهر... همه مردند تردید می آمد و کوه اعتماد را می شست دروغ می آمد و سوار زیبای راستی را می کشت و ملکه پاک رویاهایم اسیر دستهای افسونگر راهبه های نفرت بود گاه شاه سیاه جدایی را می دیدم مغرورانه می خندید گوی می دانست که پیروز است اما تو... تو را در گوشه ای از این زمین گاه سپید و گاه سیاه این قلب گاه عشق و گاه نفرت پشت خانه ای پنهان داشتم و قدیسه عقل را بر تو گماشتم و دیوار ساختم از اعتماد جنگ سختی بود لیک دیری نپایید تو! شاه عشق من! تنها شده بودی و سواران سیاه بی وفایی دور تا دور تو بودند به اطراف نگریستم همه غرق در خون خویش همه تا آخرین نفس جنگیده بودند ملکه من، سربازانم، سوارانم و همه و تو نیز اسیر بودی
اسیر دروغ، ریا، نفرت و بی وفایی تو! شاه عشق من بودی و اطرافت هیچ نبود جز سیاهی و سکوت خوب که دیدم تو نیز سیاه بودی
+ نوشته شده توسط فرزاد در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت
12:9 بعد از ظهر |
بهانه آسمان آسمان اشک را دنبال بهانه ای بود
بارید اما بی درد گریه کرد اما بی سوز نعره زد اما... O هراس شب یخ زده از باران از برق از فریاد از تلاطم کوچه های بی رهگذر از ... - "آه امشب چه تنهایم رهگذری نیست رهگذار خستگی ام نیست امشب همچنان سرد است و خیس اما او نمی آید! دست بر دیوار سیاه شهر در من همه خفته اند همه از هراس شب از هوش رفته اند این هیاهوی بی ماندگار را هیچ گوشی نیست هیچ شنیداری نیست حتی در این سیاه بی فردا ناله ای، نایی و نجوایی" O -"آسمان بالای سرم می گرید من تنهایم آسمان من می گرید دیوارها همچون هیاهوی خاموش من بلندند همچون نگاهم سرد همچون سکوتم سنگین
من زاده شبم رهگذر کوچه های بی کسی خیال در این هیاهوی باد گم شده ام صدایم نغمه مرغکی است بی آشیان به سوگ آخرین تازیانه باد سینه چاک کرده: کجاست؟" ." آسمان اشک را بی بهانه خواند بارید و فریاد زد لیک خوابیده شهر بی فریاد از جای نجنبید هیچ! + نوشته شده توسط فرزاد در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت
3:36 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط فرزاد در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت
2:33 بعد از ظهر |
این اولین شعری که کفتم شاید خیلی هنری نباشه ولی پر از خاطره
پرواز پیشتر
+ نوشته شده توسط فرزاد در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت
4:2 بعد از ظهر |
دوستی حادثه بود و جدایی قانون افسوس که نه تو حادثه ساز بودی و نه من قانون شکن! (این بند مال یکی از دوستان دانشگاهیم بود. چون ازش خوشم میاد بین شعرهای خودم نوشتم. اما شاعرش آقای سعید قاسمی که من حالا چند ساله ازش خبری ندارم) + نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت
4:38 بعد از ظهر |
خوابِ خواب و امشب
باز تمام
شهر در خواب و من بیدار به
دنبال چه می گردم در این
شهر هزاران قفل خواب خورده که حتی
تیک تاک ساعتش در خواب برای
ما که خالی ایم از احساس چه می
ماند کدامین
شعر کدامین
وزن؟! فکنده
باد در گوشم کلماتی
آهنگین شعرهایی
ناب برای
لحظه ای شیرین! نمی
دانم کدامین لحظه را زاید لقاح
شعر با آهنگ * دگر
خوابم نمی آید نشیند تا طلوع صبح با من و من
تنها... * تمام
شهر در خواب و تنها ماه بیدار که
سوسو میکند نورش زپشت ابرها و دیگر
ماه هم با ماست! خوابِ خواب.
+ نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت
4:3 بعد از ظهر |
"به نام هیچ"
نشسته در کنار سایه ای از خویش آرا م با خود چنین می کرد نجوا: "هلا ای گمشده در خاطر شب های تاریکم تو را گویم تو را گویم که چون سیمای جغدی شوم نشستی در برم آرام و اینک نگاه سرد و خاموشت مرا تا انتهای خویش می راند نمی دانم کدامین شعر کدامین قصه را اکنون به گوشم باز خواهی گفت . . بیا بگذر! بیا بگذر دگر از قصه ها چیزی نمانده دگر این شهر خاموش است دگر در کوچه هایش باد تنهاست و دزدانه سراغ کس درون خانه ها گیرد" و نجوا کرد در خویش با خویش: من از تنهاییم گم کرده راه خاطراتم را پناه آورده ام اینجا برای گفتگویی راستی تو هم تنهای تنها تشنه پیوند؟! . . چه دیوانه شبی مست است آیا نه؟ همه سوز است و سرما تو گویی ماه می لرزد ببینش سخت عریان است چنان دوشیزه ای زیبا میان بستری اما به زور و ترس و پنداری که همخوابه است با دیو سیاهی به نام مرگ" نشسته در کنار سایه ای! اما کدامین سایه را گویی که بر دیوار چیزی بود "به نام هیچ"
+ نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت
2:30 بعد از ظهر |
سلام
سرم خیلی شلوغه اما دوست دارم وبلاگم به روز باشه. البته اگه زمان اجازه بده این وبلاگ با شعرهای خودم شروع کردم. شاید در آینده چندتا از نثرهام توش نوشتم. به امید اون روز. این شعر یادآور یه خاطره است. "گذر" تکیده بر درخت یاد رها در سنگفرش خاطره ها به تماشای رقاصه های برگ در این خزان بی امید و گذر پایانی است بر یادها خاطره ها و خزان انجامی است بر عشق عشق سبز ***** مرد تنها در رهگذر تاریک خاطرات خود نشسته در پناه تو تا سکوت وحشی خود را با تو پناهی باشد کاش می شد کاش...
+ نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت
12:57 بعد از ظهر |
*انتظار* آن هنگام که قطره ای به شوق باریدن از آسمان نگاهت رها میگردد نیاز من همچون تبسم عطشناک گلی است در انتظار ... این شعر یادم نیست کی نوشتم. فقط یادمه توش سه نقطه (...) هست که مال همه نگفتنی های منه، مثل همیشه. + نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت
2:48 بعد از ظهر |
*مضراب عشق* آه! باز این صدای
ناله کوهکنی خسته از شکار خسته از شکار دلی و
ناامید ناامید و مانده از
صدای شیرین تیشه ها که توفنده زمانی سخت بامید سنگها می
سفتند که باید سفت لیک اکنون سنگها نیز می خندند به دیدگان وحشت زده
تنها کوهکن بی امید که دیگر نه شیرینی نه فرهادی و حتی نیست آن مضراب طنین عشق که قلب سخت و خارا
را بآهنگی بسان رود ز خواب ناز بی مهری رها
سازد دگر از بیستون جز
ناله های باد که می خواند
هرازگاهی به گور عاشق مجنون سلامی سوزناک و سرد نوایی نیست ئوگویی باد هم جوید تمام گرمی خود را درون بزمگاه به
نازآلوده خسرو کنار بستر پرمهر
شیرین میان گرمی آغوش به زیر خنده های جام
هایی که وحشتناک می خندند به تنها تیشه
جامانده در کوههای ذهن و دیگر نیست نه فرهادی و حتی
خنده های سوزناک باد فقط گاهی صدای ناله ای از کوه صدای تیشه ای مجروح که باید سفت بـاید ســفت باید سفت...
+ نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت
2:27 بعد از ظهر |
|
|