تبليغاتX
مضراب عشق

مضراب عشق

شعر، جملات عاشقانه، حرف های دلم یا نگفته ها
مثل بال فرشته ها

تصمیم گرفتم اینبار یکی از متن های دوران دانشجویی را اینجا بنویسم.

متنی که مثل خودم همیشه خاموش ماند. و هیچوقت به صاحبش نرسید.

 

مثل بال فرشته ها

 

قلبم را تقسيم کرده ام؛ هرچه سپيدی است مال تو و آنچه سياهی ماند مال من.

می دانی سهم من بيشتر است اما سهم تو قشنگ تر.

گاهی به تو حسودیم می شود! گاهی با حسرت به سهم تو نگاه می کنم! انگار سهم سياه من حسرت سپيدی دارد.

هر وقت به تو فکر می کنم، قلبم،يا بهتر بگويم سهم سياه قلبم به درد می آيد انگار او هم عاشق توست. خوش به حالت! آنقدر خوبی که همه دوستت دارند، همه، بد و خوب!

چه فاصله ای ميان ماست! وحشتم می گيرد. حتی ديگر اجازه آن را به خود نمی دهم که با سهم تو عشق بازی کنم، می ترسم! نمی دانم ترس از چه؛ ترس از آلودنش، ترس از تکرار بی سرانجام عاشق شدنم، يا...  ترس از نگاه نامهربان تو!

نه نامه است و نه درد دل. تکراری است برای سوزاندن. مثل هميشه! می دانی حرفهايم قشنگ نيست. چون حتی زمين هم برای لحظه ای آنها را نمی پذيرد، دست باد می دهدش و آنوقت...

دوباره می گويم:

قلبم را تقسيم کرده ام؛ هرچه سپيدی است مال تو و آنچه سياهی ماند مال من.

می دانی سهم من بيشتر است اما سهم تو...

همه وجود من است. آنقدر عاشقش بودم که نخواستم با سياهی اينطرف آغشته شود، پس جدايش کردم.

چون تو درآن بودی قشنگ بود، زيبا بود. گفتم مال تو تا حرمت آنرا تا عمق وجودم درک کنم، تا لحظه ای ادعای مال من بودنش را نداشته باشم.

بيا ببين هنوز سپيد سپيد است؛

"مثل بال فرشته ها"

 

  بهمن 82


+نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت12:19 بعد از ظهرتوسط فرزاد |
lمضراب عشق
اسم وبلاگم به خاطر همین شعر بود

*مضراب عشق*

آه! باز این صدای ناله کوهکنی خسته از شکار

خسته از شکار دلی و ناامید

ناامید و مانده از صدای شیرین تیشه ها

که توفنده زمانی سخت

بامید سنگها می سفتند

که باید سفت

لیک اکنون

سنگها نیز می خندند

به دیدگان وحشت زده تنها کوهکن بی امید

که دیگر

نه شیرینی

نه فرهادی و حتی نیست آن مضراب طنین عشق

که قلب سخت و خارا را

بآهنگی بسان رود

ز خواب ناز بی مهری رها سازد

 

دگر از بیستون جز ناله های باد

که می خواند هرازگاهی به گور عاشق مجنون

سلامی سوزناک و سرد

نوایی نیست

ئوگویی باد هم جوید

تمام گرمی خود را

درون بزمگاه به نازآلوده خسرو

کنار بستر پرمهر شیرین

میان گرمی آغوش

به زیر خنده های جام هایی

که وحشتناک می خندند

به تنها تیشه جامانده در کوههای ذهن

 

و دیگر نیست

نه فرهادی و حتی خنده های سوزناک باد

فقط گاهی

صدای ناله ای از کوه

  صدای تیشه ای مجروح

که باید سفت

بـاید ســفت

باید سفت...




+نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت3:25 بعد از ظهرتوسط فرزاد |
سلام. نمی خوام مطلب جدیدی بنویسم. چون اصلا حسشو ندارم.
فقط نمی دونم چرا از این عکس خیلی خوشم می اد. الانم که فکر میکنم باز نمی دونم چرا. شاید یه حس تنهایی غمگینی توی صدایی که نمی شنویم یا نگاهی از اون که نمی بینیم نهفته است.
یه تنهایی در اوج یا یه اوج تنهایی. من که نفهمیدم شاید شما ...


+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت2:56 بعد از ظهرتوسط فرزاد |

شطرنج

 

 

 

روز نبرد فرا رسیده بود و من نمی دانستم 

 

سپیدی بودم و خوشبختی

 

تو

 

 شاه عشق من بودی و در کنار ملکه رویاهایم زندگی می کردی

 

قدیسه های پاک

 

سواران سپید

 

خانه های بلور

 

و هزاران سرباز و پیاده

 

همه از آن تو بود و من نیز

 

 

روز نبرد فرا رسیده بود و من نمی دانستم

 

پیاده در خویش می رفتم

 

دو گامی بیش نبود

 

ناگهان شیهه اسبی سیاه آمد و من مدهوش

 

نبرد آغاز شد

 

 

جنگ سختی بود

 

سربازانم یکی یکی به خاک می افتادند

 

عشق، دوستی، محبت ، مهر...

 

                                         همه مردند

 

تردید می آمد و کوه اعتماد را می شست

 

دروغ می آمد و سوار زیبای راستی را می کشت

 

و ملکه پاک رویاهایم

 

اسیر دستهای افسونگر راهبه های نفرت بود

 

 

گاه شاه سیاه جدایی را می دیدم

 

مغرورانه می خندید

 

گوی می دانست که پیروز است

 

اما تو...

 

تو را در گوشه ای از این زمین گاه سپید و گاه سیاه

 

                              این قلب گاه عشق و گاه نفرت

 

پشت خانه ای پنهان داشتم

 

و قدیسه عقل را بر تو گماشتم

 

و دیوار ساختم از اعتماد

 

 

جنگ سختی بود

 

لیک دیری نپایید

 

تو! شاه عشق من!

 

تنها شده بودی

 

و سواران سیاه بی وفایی دور تا دور تو بودند

 

به اطراف نگریستم

 

همه غرق در خون خویش

 

همه تا آخرین نفس جنگیده بودند

 

ملکه من، سربازانم، سوارانم و همه

 

و تو نیز اسیر بودی

 

اسیر دروغ، ریا، نفرت

 

و بی وفایی

 

تو! شاه عشق من بودی و اطرافت هیچ نبود

 

جز سیاهی و سکوت

 

خوب که دیدم

 

تو نیز سیاه بودی

 

 

 

 

 

                                                

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت12:9 بعد از ظهرتوسط فرزاد |

بهانه آسمان

 

آسمان اشک را دنبال بهانه ای بود

بارید اما بی درد

گریه کرد اما بی سوز

 نعره زد اما...

O

هراس شب یخ زده از باران

از برق

از فریاد

از تلاطم کوچه های بی رهگذر

از ...

- "آه امشب چه تنهایم  

رهگذری نیست

رهگذار خستگی ام نیست

امشب همچنان سرد است و خیس اما

او نمی آید!

دست بر دیوار سیاه شهر

در من همه خفته اند

همه از هراس شب از هوش رفته اند

این هیاهوی بی ماندگار را

هیچ گوشی نیست

هیچ شنیداری نیست

حتی در این سیاه بی فردا

        ناله ای، نایی

        و نجوایی"

O

-"آسمان بالای سرم می گرید  

من تنهایم

آسمان من می گرید

دیوارها همچون هیاهوی خاموش من بلندند

همچون نگاهم سرد

همچون سکوتم سنگین

بهانه آسمان

من زاده شبم

 

رهگذر کوچه های بی کسی خیال

در این هیاهوی باد گم شده ام

صدایم نغمه مرغکی است بی آشیان

به سوگ آخرین تازیانه باد

سینه چاک کرده:
"های! کجاست سیلی سردت ای مهربان

کجاست؟"

  ."

 

آسمان اشک را بی بهانه خواند

بارید و فریاد زد

لیک

خوابیده شهر بی فریاد 

از جای نجنبید

هیچ!

 

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت3:36 بعد از ظهرتوسط فرزاد |
+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت2:33 بعد از ظهرتوسط فرزاد |
این اولین شعری که کفتم  شاید خیلی هنری نباشه ولی پر از خاطره

پرواز

پیشتر
"بلوغ شعر
یک نگاه سرد
یک پرواز با هزاران بال"
-و-اکنون
بعد از تمام ادراک
می توان دریافت
"یک بلوغ سرد
درنگاه شعر و
هزاران پرواز با یک بال"

پرواز

+نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت4:2 بعد از ظهرتوسط فرزاد |


+نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت1:57 بعد از ظهرتوسط فرزاد |
دوستی
 

دوستی حادثه بود و جدایی قانون

افسوس که نه تو حادثه ساز بودی و نه من قانون شکن!

(این بند مال یکی از دوستان دانشگاهیم بود. چون ازش خوشم میاد بین شعرهای خودم نوشتم. اما شاعرش آقای سعید قاسمی که من حالا چند ساله ازش خبری ندارم) 

 

+نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت4:38 بعد از ظهرتوسط فرزاد |

خوابِ خواب

و امشب باز

تمام شهر در خواب و من بیدار

به دنبال چه می گردم

در این شهر هزاران قفل خواب خورده

که حتی تیک تاک ساعتش در خواب

برای ما که خالی ایم از احساس

چه می ماند

کدامین شعر

کدامین وزن؟!

فکنده باد در گوشم

کلماتی آهنگین

شعرهایی ناب

برای لحظه ای شیرین!

نمی دانم کدامین لحظه را زاید

لقاح شعر با آهنگ

*

دگر خوابم نمی آید نشیند تا طلوع صبح با من

و من تنها...

*

تمام شهر در خواب و تنها ماه بیدار

که سوسو میکند نورش زپشت ابرها

و دیگر ماه هم با ماست!

خوابِ خواب.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت4:3 بعد از ظهرتوسط فرزاد |
سلام

سرم خیلی شلوغه اما دوست دارم وبلاگم به روز باشه. البته اگه زمان اجازه بده

این وبلاگ با شعرهای خودم شروع کردم. شاید در آینده چندتا از نثرهام توش نوشتم.

به امید اون روز. 

این شعر یادآور یه خاطره است.

"گذر"

تکیده بر درخت یاد

رها در سنگفرش خاطره ها

به تماشای رقاصه های برگ

در این خزان بی امید

و گذر

    پایانی است

            بر یادها

            خاطره ها

و خزان

     انجامی است

            بر عشق

            عشق سبز

             *****

مرد تنها

در رهگذر تاریک خاطرات خود

نشسته در پناه تو

تا سکوت وحشی خود را

با تو پناهی باشد

            کاش می شد

                        کاش...

 

+نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت12:57 بعد از ظهرتوسط فرزاد |

*انتظار*

آن هنگام

 که قطره ای به شوق باریدن

از آسمان نگاهت رها میگردد

نیاز من

 همچون تبسم عطشناک گلی است

 در انتظار

...



این شعر یادم نیست کی نوشتم.

فقط یادمه توش سه نقطه (...) هست که مال همه نگفتنی های منه، مثل همیشه.

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت2:48 بعد از ظهرتوسط فرزاد |