آه!
باز این صدای
ناله کوهکنی خسته از شکار
خسته از شکار دلی و
ناامید
ناامید و مانده از
صدای شیرین تیشه ها
که توفنده زمانی سخت
بامید سنگها می
سفتند
که باید سفت
لیک اکنون
سنگها نیز می خندند
به دیدگان وحشت زده
تنها کوهکن بی امید
که دیگر
نه شیرینی
نه فرهادی و حتی نیست آن مضراب طنین عشق
که قلب سخت و خارا
را
بآهنگی بسان رود
ز خواب ناز بی مهری رها
سازد
دگر از بیستون جز
ناله های باد
که می خواند
هرازگاهی به گور عاشق مجنون
سلامی سوزناک و سرد
نوایی نیست
ئوگویی باد هم جوید
تمام گرمی خود را
درون بزمگاه به
نازآلوده خسرو
کنار بستر پرمهر
شیرین
میان گرمی آغوش
به زیر خنده های جام
هایی
که وحشتناک می خندند
به تنها تیشه
جامانده در کوههای ذهن
و دیگر نیست
نه فرهادی و حتی
خنده های سوزناک باد
فقط گاهی
صدای ناله ای از کوه
صدای تیشه
ای مجروح
که باید سفت
بـاید ســفت
باید سفت...
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط فرزاد
|
سلام به همه دوستان گلم
الان که بعد از مدتها اومدم دیدم که همه مطالب و شعرهایی که نوشته بودم جذف شدن و چیزی باقی نمونده، نمی دونم چرا شاید هم هک شده! در هر حال این نکته توش جالبه که هنوزم کسایی هستن که به وبلاگ خاموش ما سر می زنن.
خالی از لطفه که خونمون اینقد خالی باشه پس یکی از متن ها رو می نویسم، دوباره:
مثل بال فرشته ها
قلبم را تقسیم کرده
ام؛ هرچه سپیدی است مال تو و آنچه سیاهی ماند مال من.
می دانی سهم من بیشتر
است اما سهم تو قشنگ تر.
گاهی به تو حسوديم می
شود! گاهی با حسرت به سهم تو نگاه می کنم! انگار سهم سياه من حسرت سپیدی دارد.
هر وقت به تو فکر می
کنم، قلبم،یا بهتر بگویم سهم سیاه قلبم به درد می آید انگار او هم عاشق توست. خوش
به حالت! آنقدر خوبی که همه دوستت دارند، همه، بد و خوب!
چه فاصله ای میان
ماست! وحشتم می گیرد. حتی دیگر اجازه آن را به خود نمی دهم که با سهم تو عشق بازی
کنم، می ترسم! نمی دانم ترس از چه؛ ترس از آلودنش، ترس از تکرار بی سرانجام عاشق
شدنم، یا... ترس از نگاه نامهربان تو!
نه نامه است و نه درد
دل. تکراری است برای سوزاندن. مثل همیشه! می دانی حرفهایم قشنگ نیست. چون حتی زمین
هم برای لحظه ای آنها را نمی پذیرد، دست باد می دهدش و آنوقت...
دوباره می گویم:
قلبم را تقسیم کرده
ام؛ هرچه سپیدی است مال تو و آنچه سیاهی ماند مال من.
می دانی سهم من بیشتر
است اما سهم تو...
همه وجود من است.
آنقدر عاشقش بودم که نخواستم با سیاهی اینطرف آغشته شود، پس جدایش کردم.
چون تو درآن بودی
قشنگ بود، زیبا بود. گفتم مال تو تا حرمت آنرا تا عمق وجودم درک کنم، تا لحظه ای
ادعای مال من بودنش را نداشته باشم.
بیا ببین هنوز سپید
سپید است؛
"مثل بال فرشته ها"

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط فرزاد
|